جزییات خبر

در گفتگو با رزمنده جانباز دفاع مقدس؛

دفاع مقدس یکی از سرمایه‌های فرهنگی کشور ماست

(سه شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۸) ۱۲:۵۸

در گفتگو با مرتضی شفیعی از جانبازان دوران دفاع مقدس معاونت محترم ادارهء کل هنرهای نمایشی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی برگی از صفحات تاریخ دفاع مقدس را ورق زدیم که از خاطرتان می‌گذرد:

- در ابتدا خودتان را معرفی می فرمایید ؟

متولد اندیشمک سال 53 در خانواده ای مذهبی هستم و ویژگی شهر اندیشمک استراتژیک بودن آنجا برای دشمن بود، چرا که راه آهن و بسیاری از مراکز مهم استراتژیک در این شهر بود . پدر من کارمند شرکت راه آهن بود و از مدیران عالی رتبه شهر اندیشمک و نزدیک به دو سالی است که ایشان را از دست داده ایم. خانواده ای هفت نفره بودیم، سه خواهر و دو برادر.
- از دوران انقلاب چیزی به یاد دارید ؟

زمان انقلاب ما خرمشهر بودیم .پدر من در سرنگونی مجسمه شاه ، جزو دو سه نفر اصلی بود. به همین دلیل ساواک خیلی دنبال ایشان بود. خاطره ء دیگر شبی بود که مجسمه پایین آورده شده بود و پدرو مادر بیقرار در حال جابجایی ما بودند . همسایه ای داشتیم به اسم آقای مکرم که همسایه ء ما بود و مامورها به دنبال پدر سراغ ایشان آمده بودند و در گوشش زده بودند ...شبانه پدر ما را از در پشتی خارج کرد و سمت پل دختر برد که اقوام پدر همگی آنجا بودندو بعد از آن دیگر اندیشمک را ترک کردیم و وقتی هم که بازگشتیم دیگر به اندیشمک نیامدیم و رفتیم به خرمشهر و آبادان.
- دوران جنگ چطور، از آن برای ما بگویید؟

صحنه هایی که یادم هست ، در حال بازی با چندتا از دوستان مان جلوی همان محوطه راه آهن بودیم که ناگهان چند هوایپما از بالای سرما عبور کردند و صدا مهیبی هم داشتند. ما فکر کردیم که این هواپیماها ایرانی هستند، اما بعد که صدای انفجار آمد، فهمیدیم که آنها میگ های عراقی بوده اند. بعد از آن در سالهای 61 -60 دشمن تا جایی جلو آمده بود که مناطق اندیشمک و دزفول را با توپ می زد. همچنین بسیاری از مدارس ما را با توپ می زد. حتی ما همسایه ای داشتیم که همسرش بر اثر اصابت توپ شهید شده بود. مرتب به ما توصیه می شد که اگر عروسک یا اسباب بازی روی زمین دیدید دست نزنید، چون ممکن بود کار ستون پنجم باشد و منفجر شود و ستون پنجم و جاسوس های دشمن خیلی در آنجا فعال بودند. پدر من کارشناس سیر وحرکت قطارها بود و به هیچ وجه نمی توانست کارش را ترک کند. یادم هست که حدود سال 60 بود که ما را در تابستان چندماهی فرستادند زنجان و دبیرستانی بود که به عنوان جنگ زده در اختیار ما گذاشته بودند. شهر حدودا خالی شده بود ، غیر از کسانی که کار حساسی مثل پدرمن داشتند و باید در شهر می ماندند که برای آنها هم معمولا سنگرهایی درست کرده بودند و در آنجا مشغول به کار بودند. در کلاس اول، نمی گذاشتند که ما به درون ساختمان مدرسه برویم، چادرهایی را استتار کرده بودند در حیاط مدرسه و ما آنجا درس می خواندیم. اگر خاطرتان باشد در آن روزها وقتی عراق می خواست جایی را بزند، اعلام می کرد و وقتی اعلام می شد، ما به روستاهای اطراف شهر می رفتیم و معمولا هم با استقبال روستاهای اطراف مواجه می شدیم.

 - از اولین صحنه های حرکت رزمندگان به سمت  جبهه ها چیزی به یاد دارید ؟

پایگاهی آنجا در مسجد نزدیک محل داشتیم به نام پایگاه شهدا که اکثر اعزام ها از آنجا انجام می شد. من در آنجا موذن مسجد بودم و اعزام هایی که از آنجا صورت می گرفت را معمولا در جریانش بودیم. از صحنه های دیگری که به یاد دارم از روزهایی است که سال 60بودوعراق با توپ مدرسه را می زد. نیمکت کناری ما بچه ای بود که در این بمباران ها به همراه خانواده اش شهید شده بود. به مدرسه که رفتیم دیدیم نیامده جایش دسته گل گذاشته بودند و وقتی که پرسیدیم گفتند :«دیشب توپ به خانه آنها اصابت کرده ...» این یکی از صحنه های تکان دهنده کودکی ما بود .یادم هست که جلوی خانه ما فضای سبزی بود و وقتی سربازها از قطارهایی که آنها را می آورد پیاده می شدند و گاها روی همان فضای سبز جلوی خانه ما می نشستند وما با آنها به گفتگو مشغول می شدیم و خوردنی هایی که با خودشان برای جبهه آورده بودند را با ما شریک می شدند. حتی یادم هست که آدرس ما را می گرفتند و گه گاه برای ما نامه هم می فرستادند.
- از جانبازی تان برایمان بگویید .

خانه ای داشتیم در بلوار سر سبز به نام بلوار راه آهن، نزدیک های مردادهای ماه سال 62 ، دقیقا 22 مرداد بود که یک روز ناگهان صدای انفجار خیلی شدیدی آمد نزدیک به یک کیلومتری ما خانه ای بود که شب هم عروسی داشتند و آنجا را با موشک زده بودند و چون میهمان ها هم شب پیش آنها مانده بودند، کلی شهید داد. یک پل هوایی فاصله بین خانه ما و آنها بود که حدود 8 صبح موشک خورده بود. زنان خانه در آشپزخانه جمع شدند و من و خواهر کوچکم که به ترتیب 9 و 7 سالمان بود در اتاق پذیرایی بودیم و سعی کردیم دوباره به خواب رویم. پدرم هم در همین اتاق پذیرایی کنار کتابخانه ایستاده بود. تقریبا حدود یک ربع یا بیست دقیقه بعد، همین طور که چشمان من باز بود، دیگر چیزی متوجه نشدم. ناگهان همه چیز جلوی چشمان من تیره و تار شد، من فقط صدای پدرم را می شنیدم که ناله می کردو خواهر کوچک من را صدا می زد، موشک دوم به خانه ء ما ، دقیقا در حیاط خورده بود که به پذیرایی هم خیلی نزدیک بودو بخشی از سقف پایین آمده بود چون خانه های راه آهن خانه های محکمی بودند. برادرم همین که من را دید بسیار بهم ریخت، بعد که خودم را دیدم، متوجه شدم که پهلو و پای چپ من ترکش خورده و همینطور دارد خون می آید. دست من هم چند روز پیش شکسته بود، برادرم که من را دید چشمانم سیاهی رفت و داشتم از حال می رفتم که برادرم زیر دوشم را گرفت و سعی کرد من را از در خارج کند. خواهرم کامل زیر آوار رفته بود و جمجمه اش شکسته بود و به کما رفته بود، بعد که یادم می آید پدرم خواهر را در دست گرفته بود و آمد در حیاط. نزدیک در خروجی منزل بشکه نفت هایی داشتیم که دیوار روی آنها ریخته بود و امکان خروج نبود چون نفت ها آتش گرفته بود. در نهایت پدرم با اشخاصی که بودند کمک کردند و راهی باز کردند و پدرم هم از سر وصورتش خون می آمدو دائما صدا میزد که : «ندا کجاست ؟ » ماشینی در حال حرکت بود که پدر خودش را انداخت جلوی آن و راننده کسی بود که خودش بعد ها شهید شد، شهید سالمی. پدر جلو نشسته بود و من هم در بغل برادر عقب نشسته بودم.  ما را بردند بیمارستان راه آهن "شهید بهشتی " که جا نداشت و گفتند باید بروید به بیمارستان شهید کلانتری که چند کیلومتری آن طرف تر بود. پشت خانهء ما هم بازار روز بودو از آنجا هم مجروحان زیادی آمده بود. خواهرم خیلی بد آسیب دیده بود و من خیلی بخاطر او گریه می کردم و ناراحت بودم. خواهرم بیهوش شده بود و روی چشم و دست و صورتش ترکش خورده بود...دکتر که آمد خواهرم را دید گفت : باید ایشان با هلی کوپتر اعزام شوند بیمارستان اهواز، که دقایقی بعد خواهرم را اعزام کردند به اهواز.

 سالها گذشت تا در دی 76 که من کارمند ارشاد شده بودم و رئیس خانه فرهنگ، بین عکس هایی که نگاه می کردم و می دیدم که چه عکس های هست و باید برود، عکس بچه ای را دیدم که خیلی برایم آشنا بود، بچه ای را دیدم روی برانکارد که دستش گچی است و خونی شده، کمی که متمرکز شدم دیدم که این عکس خود من است! که خاطره نوشتم و در مسابقه خاطره نویسی جایزه گرفتم . اگر باز به عقب برگردیم ، دکتر آمد بالای سر من و گفت ببرید اتاق عمل و بعد که به اتاق عمل رسیدم دکتر گفت جراحی نکنید و بخیه اش بزنید و بعد ها برایم توضیح دادند که اگر با آن شرایط شلوغی عملت می کردند دیگر بر نمی گشتی...و چند روز بعد که سرشان خلوت تر شد بردند اتاق عمل و جراحی کردند و ترکش ها را خارج کردند. و البته سالها بعد من در سال 70 باز به مدت چهار تا پنج ماه بیمارستان بودم. سه چهار ماه بعد از اون تاریخ من حالم بهتر شد ، اما چون ترکش زیر قلب من بودو چسبندگی هایی در بدنم ایجاد شده بود که اذیت میشدم. خاطره ء جالب دیگری که از دوران مجروحیتم به یاد دارم این بود که من از پنج سالگی نماز می خواندم . روز دوم که در بیمارستان بودم و مجروح شده بودم . ساعت حدودا یک بود که من چشمهایم را باز کردم و گفتم : «من نماز نخوانده ام »، گفت : نمی توانی وضو بگیری...گفتم : برایم خاک تیمم بیاورید . شروع کردم به نماز خواندن، وقتی نمازم تمام شد  متوجه شدم که بیست سی نفر را از بخش های مختلف صدا زده که بیایید این بچه را تماشا کنید ! ...

- اگر صورت ایثار را بخواهید از آن زمان برایمان توضیح دهید، چه چیز را برایمان شرح می دهید ؟

در سال 65 اتفاق عجیبی در اندیشمک افتاد. خاطرم هست یکی از همسایه های عمه من که در اندیشمک بود، عرب زبان بود. ما با تلویزیون هامان می توانستیم تلویزیون عراق را بگیریم. این همسایه  ما که عرب زبان بود ، صدام را در تلویزیون دیده بود و گفت که صدام را در تلویزیون دیده که سیگاری در دست دارد و می گوید : « به مانندهمین سیگار که دست من است باید اندیشمک را نابود کنم ! » همانطور که گفتم اندیشمک خیلی موقعیت استراتژیکی داشت. اوائل ظهر بود که در حال رفتن به مدرسه بودم که ناگهان بالای سرم 54 فروند هواپیمای عراقی دیدم و این فروندها همین طور بالای سر اندیمشک پرواز می کردند و خانه ها و راه آهن و مناطق مهم را می زدندکه بیش از سیصد نفر آن روز اندیمشک شهید داد. بچه ها برای رفتن به مدرسه از ریل راه آهن عبور می کردند و خواهرم تعریف می کرد که از میدان راه آهن که رد شده بودند، ناگهان حس کرده بود کسی این بچه ها را که سه نفر بودند را هل داده بودو آنها روی سطح شیب داری بودند و بعد که بمباران تمام شده بود، فهمیده بود سربازی که آنها را هل داده بودو یک دست و یک سروگردنش را ازدست داده بود و پنجه خونی که به اینها زده بود همینطور روی لباس خواهر من باقیمانده بود. طوری بود که وقتی که شب باران میزد و باز می گشتیم، مغز شهدا بود که از روی درختها شسته می شد و پایین می ریخت. بعد از این حملهء9 آذر یک همکلاسی داشتیم به نام اقبال ناصر سمندی، اینها دو برادر بودند، هر دو که شهید شده بودند هیچ، کل خانواده ی 12 نفری آنها هم شهید شده بودند. هیچ وقت نشده بود که در یک حمله ء موشکی در شهر، ما مفقودالاثر داشته باشیم، در صورتیکه در آن روز ما مفقودالاثر زیادی داشتیم. 

- وضعیت ایثار را در این روزها چطور می بینید ؟

خب ببینید شرایط عوض شده است و تکنولوژی و اینها باعث شده که انسانها تنهاتر شوند. شما حتی امروزه در این شهر پیاده رویی را شاید سخت بتوانید پیدا کنید که انسانها در آن با هم قدم بزنند.همه چیز حدودا به قالب های مجازی تغییر شکل یافته است. حتی تغییر خانه ها به آپارتمان ها، خودش باعث همین رخداد شده است. اتفاق ساختمان پلاسکو که افتاده بود، جشنوارهء فجر بود و هنرمندان ما خیلی خودجوش جلوی تاتر شهر جمع شده بودندو بعد تا نیمه های شب حرکت کردند به سمت ایستگاه آتش نشانی و این رخداد نشان می داد که مردم ما چقدر همچنان یکدیگر را دوست دارند.

- چه شد که شما به وزارت فرهنگ و ارشاد آمدید ؟

سال 67 ما رفتیم عضو پایگاه بسیج منطقه مان شدیم تا بتوانیم برویم جنگ که سن مان هنوز اجازه حضور در جبهه را به ما نمی داد، بعد هم که شدم فرمانده بسیج دانش آموزی و بعد در پایگاه حمزه آموزش نظامی دیدیم . از سال 68 -67 من در مسجد با تاتر آشنا شدم، و به طور جدی از سال 71 تاتر را با یک گروه جدی شروع کردم و در استان هم مقام آوردیم. در سال 72 به عنوان کارگردان من با یک نمایش در جشنواره فجر شرکت کردم و سال 73 نمایشی دیگر و در سال 74 نمایش " پای درختهای آبی " را با موضوع جنگ و حوادث پشت جبهه کار کردم و همزمان درس هم می خواندم، لیسانس عمران گرفتم و سال 76 مسول خانهء فرهنگ اندیمشک شدم تا سال 80 که به عنوان مهندس ناظر پروژه های فرهنگی هنری فعالیتم را شروع کردم به عنوان نیروی قرار دادی وزارت ارشاد، سال 82 به عنوان رئیس فرهنگ و ارشاد اهواز منصوب شدم، بعد از آن به عنوان مدیر طراحی و عمران خوزستان منصوب شدم، حدودا سال 85 - 86 معاون اداره کل عمران خوزستان شدم، حدودا اوائل 89 بود که مهاجرت کردم و آمدم استان البرز، البته سال 84 تا 86 فوق لیسانس کارگردانی تاتر را گرفتم، سال 89 معاون اداره کل استان البرز بودم و ساز و کار ایجاد آن را بر عهده داشتم، و سال 91 منتقل شدم تهران با پست معاون کل مرکز هنرهای نمایشی، از 91 تا اواخر 93 معاون مرکز کل هنرهای نمایشی بودم، اواخر 93 و اوائل 94 به عنوان مدیر کل اداره هنرهای نمایشی منصوب شدم که الان در خدمت شما هستم.

- در پایان آیا حرف خاصی هست که بخواهید بفرمایید؟

ما در حوزه های فردی وفرهنگی هنری سرمایه هایی داریم که خیلی باید قدر آنها را بدانیم، آنهایی که به خارج سفر کردند شاید حرف من را بهتر بفهمند. یکی از آن سرمایه ها، فرهنگ زندگی در ایام دفاع مقدس بود. بخشی از آن جبهه بود، بخش دیگر زندگی پشت جبهه ها و در شهر ها بود. بالاخره جنگ انسان را عریان می کند. زمان جنگ پرده برافتاد و خصلت های خوب مردم خودمان را دیدیم، بر این خصلت ها ارزش بگذاریم و دوباره این خصلت ها برای جوانها و مردم مان تعریف کنیم، باید بیشتر حواسمان به این خصلت ها باشد .

 تنظیم و گفتگو: شاهین سلیمانی 

 




پست الکترونیک را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید